سلام دوستان خوبم
شاید این آخرین پست من تو این وبلاگ باشه و برای همیشه با این وبلاگ که با عشق ساخته بودمش خداحافظی کنم.
وقتی شروع کردم به ساختن این وبلاگ فکر نمیکردم به این زودی مجبور بشم ازش خداحافظی کنم ولی خوب
روزگار چیز دیگه ای رو میگه .تو این مدت فهمیدم چه قدر عشق میتونه از نظر یه دختر وپسر متفاوت باشه و چه
قدر خودشون متفاوتن و عشق چه معنایی داره و خیلی سخت میشه تفاوتشه با هوس تشخیص داد تازه
فهمیدم عشقی که سوزنده شروع بشه و کم کم به مرور زمان کمرنگ بشه عشق نیست هوسه و چه دیر
فهمیدم چه دیر . 6 سال طول کشید تا فهمیدم چه قدر دلم ساده است چه قدر رویایی و چه بد روزگاری داریم
تو این روزگار نمیشه ساده بود نمیشه صداقت داشت نمیشه با همه وجود برای یکی کاری انجام بدی نمیشه
به همه اعتماد کنی نمیشه رویایی بود باید یه گرگ بود تو این جامعه و مانند گرگ زندگی کرد و من چه فاصله ای
دارم با یه گرگ .من فقط از زندگی یه زندگی عاشقانه میخواستم که شاید برام زیاد بود .................
تازه فهمیدم عشق چه قدرتی داره عشق موندگار عشق ابدی عشق واقعی یه دفعه به وجود میاد کم کم
رشد میکنه و بزرگ میشه و هر روز بیشتر میشه و تا ابد میمونه و هیچ وقت کمرنگ نمیشه
خدایا ازت ممنونم که بهم مزه عشقو چشوندی
میدونم تو تمام عمرم هرگز و هیچ وقت کسی رو این جوری دوست نخواهم داشت از این به بعد عشقتو تو
قلبم برای همیشه پنهان میکنم و دیگه به کسی اجازه ورود به دلمو نمیدم هرگز
تو ساده تو دل من جا گرفتی و ساده برای همیشه موندی و چه ساده تمام زندگیمو با تو ساختم و چه ساده
تمام وجوتو باور کردم و من چه ساده اندیشم و چه ساده دل
وقتی آشنا شدیم هرگز فکر نمیکردیم وقتی قراره چند هفته به عقدمون مونده از هم جدا بشیم و این جوری
شاید سرنوشت ما بود .باید برای همیشه همه زندگیمو فراموش کنم و خودمو بسپارم به روزگار و چه سخته
دل کندن از چیزی که همه چیزت همه زندگیت همه وجودت بود همه اینده ای که با اون ساخته شده بود ویرانش
کنی و از نو بسازی خدایا از این به بعدم تو تمام همراه منی عشق منی وجود من و همه چیز من بهم کمک
کن نمیدونم تا کی میتونم تحمل کنم نمیدونم
ممنونم از همه شماهایی که تو این مدت همراهم بودین خوشحالم تو این مدت دوستانی مثل شما داشتم
امیدوارم همه به خواسته دلتون برسین دوستتون دارم و ازتون میخوام برام دعا کنید
شاید یه روزی یه جایی دوباره یه وبلاگ زدم برای دل خودم ولی عاشقانه نیست مطمئناً پس فراموشم نکنید



چون عابری خسته از این كوچه ها می گذرم
تنها
و در این غروب غمگین باز دلم گرفته است
یاد تو باز در دل است و بهانه ای با من
این تن نیست كه تمنای تو دارد
كه من سراپا نیازم
جان است كه آغوشت را طلب میكند
چگونه از یاد برم ،نگاهت را كه حك شده بر روحم
چشمانت را كه سحر كرد تمام سرنوشتم را
و چون فانوسی در كالبد قصه بودنم می درخشد
و تفسیر هر لحظه من با تو ست
كه شادی و غم را می شد از اعماق نگاهت خواند
نفست را كه شمارش ثانیه های عمر من است
و كلامت كه معنای بودنم را آرام در گوشم زمزمه میكرد
چكنم
چكنم با این همه فاصله
با این دل تنگی
با این دل كه چون پرنده ای زخمی محصور دست روزگارست
چكنم با نفسی كه چون فرو رود بدون دیدار روی تو بر نمی آید
با نفسی كه اگر هم كه باشد بی تو بودن همان نبودنست
چكنم با نبودنت كه پاییز برگ بارم برد
و زمستان شد بی تو
هر لحظه
و بهار دیگر بی تو فقط نامی شد
سرد
بی روح
بر زبان
چكنم بی تو
نمی دانم
مرا به خاطر آور
عشق من!
مرا به خاطر آور!
مشت می کوبم بر در
پنجه می سایم بر پنجره ها
من دچار خفقانم خفقان
من به تنگ آمده ام از همه چیز
بگذارید هواری بزنم :
- آی !
با شما هستم !
این درها را باز کنید
من به دنبال فضایی می گردم :
لب بامی ؛ سر کوهی ، دل صحرایی
که در آنجا نفسی تازه کنم
آه!
می خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد
من هوارم را سر خواهم داد
از شما -خفته ی چند -چه کسی می آید با من فریاد کند؟
من به فریاد
همانند کسی
که نیازی به تنفس دارد ...
مشت می کوبم بر در
پنجه می سایم بر پنجره ها
محتاجم.
(فریدون مشیری)

دیدی خدا دیدی نتیجه چی شد ؟ دیدی نتیجه همه زحمت هام چی شد ؟ دیدی نتیجه اون همه فشار و استرس وسختی چیشد؟ چرا؟چرا این جوریشد؟ چرا باید سوالارو جابجا بزنم؟ چرا ؟ چرا نتونستم چرا؟
چرا نباید دل منم مثل همه الان شاد باشه ؟ خدایا چه حکمتی توش بود؟
خدایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییا
دلم پر درده کمکم کن بتونم کنار بیام با این قضیه ، با اینکه شاید مجبور بشم دوباره بخونم
من این کنکورو فقطو فقط برای خوشحالی دل بابامو همسری خوندم همه تلاشمو کردم ولی چرا نشد چرا نتونستم برای یه بار هم شده دل این بنده خدا رو شاد کنم
دیروز او بیشتر از خودمن ناراحت بود ولی به روم نیاورد چرا؟ چرا باید شرمنده میشدم پیشش؟
چرا نتونستم ؟ من که زحمتمو کشیدم خدایا چرا استرس این قدر ضعیفم کرد؟
چرا همسری منو درک نکرد؟
چرا جایی که توقع داشتم بهم دلداری بده ؛ نداد چرا فکرکردم دیگه پشتم نیست
خدایا این تقاص کدوم گناهمه ؟
خدایا برای این نتیجه چه آروزهایی داشتم که همه ی اونا پرید چرا همسری درک نکرد؟ چرافقط خواست ناراحت نباشم ؟ چرا با حرفاش به جای آروم کردنم صدبرابرناارحتیمو بیشتر کرد؟
چرا حالا باید به این فکرکنم که یا اون یا خوندن دوباره ؟
خدایا چه جوری تصمیم بگیرم ؟
همسری همیشه فکر میکردم کمکم میکنی برای این که به آروزهام برسم ولی تو دیروز بهم ثابت کردی جلومو میگیری تا سختی نکشم ولی هرکاری سختی داره همسری سختی داره تو باید پشتم باشی تا بتونم سختی هاشو ناراحتیهاشو تحمل کنم
شاید بعضی از اون چیزایی که برای من هدفه به قول تو ارزشی نداره که خودمو بابتش به سختی بیندازم ولی برای من داشت و داره چرا درک نکردی؟ چرا درک نکردی و اون حرفا رو زدی؟
چرا دلمو به جای آروم کردن پر از درد کردی؟
دلم میخواست بهم میگفتی بهت کمک میکنم تا دوباره تلاش کنی ولی چرا نگفتی؟ چرا گفتی دیگه محاله بذارم بخونی دلم میسوزه خدایا می سوزه من باید هم درد اینو بکشم که قبولی امسال فایده ای نداره با این رتبه ام و مجبورم دوباره یه سال دیگه تلاش کنم و از طرفی ناراحت این باشم که باید برای همیشه فراموش کنم دوباره خوندنو
همسری من ازتو بیشتر از بقیه توقع داشتم توقع داشتم کنارم باشی نه جلوی روم چرا فکر میکنی اگه نذاری بخونم زندگیم عادی مشه و حالم خوب؟ چرا فکر میکنی خوندن من به هردومون اسیب میزنه ؟ سختی های این یهسال فقط به خاطردرس خوندن من بود؟نه اینو نگو
منو تو این سالی که گذشت خیلی سختی کشیدیم ولی این قدر خودخواه نباش تورو خدا ما خیلی مشکلات داشتیم که تو این یهسال باعث شد خیلی سختی بکشیم که اینم یکیش بود
خدایا خسته ام خیلی خیلی خسته ام کمکم کن تا به خودم بیام دوباره، کمکم کن تا بتونم این درد و تحمل کنم
کمکم کن تصمیم درستو بگیرم من دلم نمیخواد درس خوندن رها کنم میخوام دوباره با همه سختی هاش تلاش کنم ولی ای کاش همسری هم حال منو درک میکرد

از وقتی از خونتون برگشتیم دلم به اندازه یه عمر دوری برات تنگ شده عزیزم . حالم درست مثل فرد تشنه ای میمونه که ببرنش لب چشمه و تشنه برش گردونن .آخه اون شب من فقط تورو از نزدیک دیدم نتونستم که عقده ی این چند ماهمو خالی کنم که.ولی بازم مثل این که دلم چاره ای جز صبوری نداره .
امیدوارم به زودی این انتظار تموم بشه
بازم خداروشکر میکنم عزیزدلم که همه چیز از اون شب به بعد عالی پیش میره .درست بعداز یه سال موفق شدیم خانواده مو راضی کنیم تا بیان خونه تون. چه قدر اون شب حالم عجیب بود نمیتونم حس واقعیمو بگم ولی اون حس میخوام تو دلم بمونه برای همیشه
راستشو بگم اون شب وقتی دیدمت تازه فهمیدم چه قدر دلم صبور شده و پرتحمل . تازه فهمیدم چه قدردلم برات تنگ شده وو موندم چه جوری این همه مدت تحمل کرده ، فقط خدا میدونست از دیدنت چه حالی دارم
راستی یادته یه سال پیش درست همین موقع ها بود که چه حالی داشتیم؟ یادته تموم فکرو ذکرمون شده بود نتیجه ی کنکور؟
یادمه بیشتر از خودم برایتو دعا میکردم چون این نتیجه خیلی برامون سرنوشت ساز بود .خداروشکر عزیزدلم که موفق شدی گرچه اون موقع به خاطر نتیجه ی خودم گریه میکردم ولی از خدا ممنون بودم که نتیجه ی تو خیلی بهتر شده و امیدی هست که قبول بشی چه قدر از خدا تشکر کردم که جواب دعاهامو دادوهمسری عزیزم قبول شد و تونست با قبول شدنش خیلی از مشکلاتو حل کنه 
الان من دوباره دارم اون لحظاتو تجربه میکنم عزیزم .خودت میدونی چه قدر سخته این لحظات پرازدلهره و استرس ،ولی برای من سختتر اینه که کنارم نیستی
میدونم گلم تو این روزا شرایط تو بهتر از من نیست و این قدر تحت فشار کاری هستی که حد نداره و ازاینکه با همه ی این مشکلات بازم حالمو درک میکنی وبه فکر منی و با حرفات هر روز آرومم میکنی و تحمل این روزا ی سخت رو برام راحتتر میکنی، ازت واقعا ممنونم واقعا ممنونم 

خدایا مثل همیشه کمکمون کن تا بتونیم این روزای سختو با موفقیت پشت سر بذاریم
بازم عزیزدلم به خاطر تو و در انتظار رسیدن به تو همه ی این روزای سخت رو تحمل میکنم تا روزی که برای همیشه این تنهایی تموم بشه و در کنار هم تا ابد بمونیم

پس تااون روز با هم به جنگ این روزای سخت میریم
از شما هم میخوام برامون دعا کنید
خدایا به همسریم کمک کن بتونه این همه فشار کاری که تواین مدت بهش میاد رو تحمل کنه و با موفقیت این بحران کاری رو پشت سر بگذاره 
میدونم چه شرایط سختی رو داره میگذرونه و منم هیچ کمکی نمیتونم بهش بکنم ، خدایا خودت هواشو داشته باش و هوای منو هم داشته باش که وقتایی که دلم بدجور میگیره و دلتنگش میشم و بهش بدجور نیاز دارم ، بتونم شرایطشو درک کنم و نق زدن هام شروع نشه و به جای کمک کردن، اذیتش نکنم 
خدایا فکر میکنم این روزا میخواد اتفاقایی بیفته خودت مراقبمون باش، خودت همه چیزو به خیر بگردون
من و همسری توکلمون به توه خدایا خودت مواظب اوضاع باش
فردا میریم اصفهان برای دوروز ، تا من کنکور بدم! چه برنامه هایی داشتم چی شد !
ولی خوب اینم بهانه ای شد برای اصفهان رفتن قرار بود با مامانو بابا یه سر بریم خونه ی همسری اینا برای
اولین بار ولی خوب خدا نخواست و نشد یعنی معلوم نیست آخه دیگه تصمیم قطعی نیست دیگه تا ببینم خدا
چی میخواد.
دلم برای همسری خیلی تنگ شده ولی یه حس عجیبی دارم نمیدونم چه حسیه ؟ حس خوبیه یا بد
خدا کنه بتونیم همو ببینم ولی شایدم نتونیم برامون دعا کنید
خدایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییا کمکم کن
خدایا چرا من این قدر احمق شدم ؟ چرا نشونه هاتو نمیفهمم ؟ چرا نیمخوام بفهمم چی درسته چی نیست ؟
چرا نمیتونم بفهمم ؟
خدایا، خدای مهربونم ، جوری باهام حرف بزن که منم بفهمم، بفهمم نظر تو چیه ؟بفهمم تو بهم چی میگی
خدایا چرااین روزای لعنتی تموم نمیشه ؟ چرا این روزای پر از ناراحتی هر باربیشتر میشه؟
امشب دلم چه جوری میخواد تا صبح تحمل کنه ؟ اشک دیگه کارساز نیست خدایا، غم دلمو چه جوری خالی
کنم داره میترکه از غمو درد
چه جوری حرفاشو قبول کنم ؟ چه جوری به خودم بقبولونم این حرفا رو همسری زد همسری بهم زدهمسری
شاد باشم یا ناراحت ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
این روزگار هم خیلی بد داره باهام کنار میاد. ای خدا من چه گناهی کردم چه گناهی ؟ تو بهش بگو با دلم این جوری تا نکنه ، تو بهش بگو دل شکسته تر از همیشه ام ،خسته تر از همیشه ، خدایا تو بهش بگو
تو بهش بگو داره با حرفاش زجرم میده تو بهش بگو گناه من چیه ؟ تو بهش بگو چرا باهام این جوری میکنه تو بهش بگو خداییییییییییییییییییییییییییا
دیر گاهیست كه تنها شده ام قصه غربت صحرا شده ام وسعت درد فقط سهم من است بازهم قسمت غم ها شده ام دگر آیینه ز من بی خبر است كه اسیر شب یلدا شده ام من كه بی تاب شقایق بودم همدم سردی یخ ها شده ام كاش چشمان مرا خاك كنید تا نبینم كه چه تنها شده ام....

چه قدر این روزا دلم میخواد با یکی حرف بزنم ولی ............................
ممنونم خداجون که همیشه برام وقت داری و هیچ وقت نمیگی باشه برای بعد. همیشه احساسمو درک میکنی. خدایا ازت هزاران بار ممنونم که همیشه درکنارمی.
همیشه میتونم باهات حرف بزنم وقتی حس میکنم به کسی نیاز دارم که باهاش حرف بزنم چنان بهم نشون میدی که کسی جز خودتو نباید انتخاب کنم برای دردو دل هام که ازاین حس واقعاً شرمنده میشم پیشت .
خدایای مهربونمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم بهم کمک کن
توی این شرایط بد روحی تنها تویی که مایه ی آرامش روحمی ازت ممنونم 
خاطرم نیست تو ازبارانی یا که از نسل نسیم ،
هر چه هستی گذرا نیست هوایت ، بویت
فقط آهسته بگو با دلم می مانی؟

دستانم تشنه ی دستان توست .شانه هایت تکیه گاه خستگی هایم با تو می مانم بی آنکه دغدغه های فردا داشته باشم زیرا می دانم فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت ...
کاش توی این مدت فقط برای چند لحظه خودتو جای من میگذاشتی
کاش میفهمیدی امشب چه حالی دارم
کاش درک میکردی چه روزای سختی رو گذروندم و میگذرونم و کم کم دارم بهشون عادت میکنم همون جوری که خودت خواستی به امید رسیدن به روزایی که بودن تو درکنارم لذت بخش ترین چیز باشه ولی امروز بهم فهموندی این چیزی که آرزوشو دارم شاید فقط یه آروزی محال بشه
کاش میفهمیدی چه قدر سخته وقتی از صبح تا شب منتظر تلفن عزیزترین فرد زندگیت باشی و بعد وقتی بهت زنگ میزنه طوری رفتار کنه که انگاری براش ارزشی نداری
تلفنتو رد کنه و گوشیشو خاموش کنه فقط به دلیل این که داشتی مطابق خواسته اش رفتار میکردی
چه قدر سخته وقتی با خودت کلنجار بری تا بتونی کاری رو انجام بدی که دوست نداری و پا رو دلت بذاری فقط به خاطر عشقت به خاظر این که موقعیتشو درک کرده باشیو درآخر محکوم بشی و برای تنبیه شدنت باهات حرف نزنه
چه قدر سخته تنهایی درد جدایی رو کشیدن
چه قدر سخته وقتی تمام دلخوشیت تو روز شنیدن صدای عشقت باشه از راه دور که با کلی امیدو و مهربونی حرف بزنه و دلگرمت کنه به زندگی و وقتی موقعش میرسه چنان حالتو بگیره که به خودت بگی این عشق یعنی چی؟و بگی واقعاً اون جور یکه منو دوست داشت ، دوست داره ؟
چه قدر سخته این روزا زندگی برام
چه قدر سخته دوری و چه سختتر این که میدونی باید یه کاری بکنی و هیچ کاری جز صبرو تو درون له شدن نتونی انجام بدی
دلم میخواد امشب زار بزنم برای خودم برای حالم برای زندگیم ..............................
خدایا من چه گناهی کردم که این جوری عذاب میکشم ؟
پ.ن: در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد
این مدت همه چیز خوب بود . اتفاقات زیادی افتاد که خداروشکر همه چیز به خیر و خوشی تموم شد
تو این مدت اصلاً با هم بحث نکردیم شاید تو هم مثل من از این بحثو دعواها خسته شدی و حال و حوصله شروع دوباره خیلی چیزا رو نداری و برای همین ترجیح میدی در برابر هر چیز ناراحت کننده به جای اعتراض سکوت کنی و ازش بگذری و کم کم به همه ی اون شرایطی که به قول توعوض شده و مثل سابق نیست عادت کنی.
از آخرین باری که باهم حرف زدیم و در مورد زندگیمون تصمیم گرفتیم، همه چیز خوب پیش میره و رفتارامون خیلی عوض شده هر چند من هنوز هم منتظر اینم که نتیجه ای که از حرفای اون روزم گرفتی رو بهم بگی !!!!
.
نمیدونم شاید اینا این روزا همه نشونه ی اینه که من وتو داریم به روزای خوش که انتظارشو میکشیدیم نزدیک میشیم و مشکلاتمون داره تموم میشه و شاید هم نه .گاهی وقتا فکر میکنم این روزای سخت جدایی با همه حس های خوب و بدش چیزی جز امتحان سخت خدا برای من و تو نیست که بهمون ثابت بشه که چه قدر همو دوست داریم و این عشق چه قدر بزرگ و پاک و مقدسه. امیدوارم ازا ین امتحان سربلند بیرون بیایم
از وقتی همه نگاها به نتیجه ی کنکور منه استرسم برای اومدن نتیجه صد برابر شده هرچند همین استرس بود که باعث شد اون جوری که میخوام و تلاش کرده بودم امتحان ندم و همین تأسف هر روز وجودمو بخوره .
هر روز با این فکر که اگه قبول نشم چی میشه ؟ خدایا من کم سختی نکشیدم برای خوندنش کم هم نگذاشتم ولی چرا باید خراب کنم ؟ چرا این نتیجه این قدر مهم شده ؟ چرا انگاری همه زندگی من معطل این نتیجه است ؟ چرا برای همه مهمه ؟ یه ماه دیگه مونده به مشخص شدن همه چیز.......................
تو این مدت چه کنم ؟ شروع میشه و دوباره با همه این فکرا تموم میشه بدون حتی یه پاسخ . و من فقط میتونم بگم خدایا کمکم کن .خدایا سولات بی جواب ذهن من کم نبود که اینا هم تو این مدت بهش اضافه شده . من هنوز هم نتونستم به خیلی از سوالات ذهنم جواب بدم
با این که خیلی از حرفام موند ولی ترجیح میدم دیگه چیزی ننویسم . وقتی این وبلاگ ایجاد شد هدفم نوشتن این حرفای تلخ و پرازناامیدی نبود دلم میخواست از آرزو ها و احساست خوبمون بنویسم از روزایی که هرچند پر از دلتنگیه ولی پر ازعشقو امیده و مشتاقانه سپری میکنیم برای رسیدن به آرزوی بزرگ و مشترکمون
ولی مثل این که چیزی جز این شده و متأسفانه احساسات منم خیلی عوض شده . سعی میکنم بتونم افکارمو کنترل کنم و ذهنمو از تمام افکار منفی و پوچ خالی کنم و با امیدو عشق ، دوباره شروع به نوشتن کنم و اون جوری که دلم میخواست وبلاگو ادامه بدم .
هنوز هم عاشقم
وقتی تنها میشوم و گوشه گیر ، وقتی دلتنگ میشوم و از زندگی خسته در گوشه ای مینشینم و اشک میریزم!
اشک میریزم تا دلم خالی شود و بغضی که گلویم را می فشارد شکسته شود!
زمانی بود لحظه ای که بغض گلویم را می گرفت و یک عالمه درد دل داشتم با تو درد دل می کردم و دلم را از
غصه ها و دلتنگی ها خالی می کردم ، اما حالا تو نیستی و من تنها با درد دلهایم مانده ام!
کسی نیست تا همدرد من باشد و درد دلم را بفهمد!
وقتی تنها در گوشه ای مینشینم و اشک میریزم حسرت روزهای با تو بودن را میخورم!
ای کاش در کنارم بودی تا سرم را بر روی شانه های مهربانت میگذاشتم و اشک میریختم و تو نیز با دستان
مهربانت اشکهای روی گونه ام را پاک میکردی و مرا آرام میکردی!
حالا که تنها مانده ام تا لحظه ای که دلم خالی شود گونه ام خیس خیس است !
بدجور دلتنگ تو هستم ، دیگر انتظار برایم بی معناست، وای که چقدر این سرنوشت بی وفاست!
دلی خسته ، بغضی شکسته ، لحظه های بی حوصله ، چشمانی بهانه گیر سهم من از این زندان تنهایی
هاست!و انگار همین چند لحظه پیش بود که در کنارم بودی ! باورم نمی شود که رفته ای و کوله بار خاطرات با هم
بودنمان را با خود برده ای!
وقتی به یاد خاطرت شیرین با هم بودنمان می افتم دلم بیشتر می سوزد و چشمانی که تنها چند قطره اشک از
آن می ریزد بارانی می شود! این غروب تلخ دلم را بیشتر می سوزاند ! اما من هنوز هم عاشقم!
عاشق با تو بودن ، عاشق قلب بی وفایت و عاشق خنده هایت!
وقتی تنها میشوم و گوشه گیر ، وقتی دلتنگ می شوم و از زندگی خسته پنجره رو به صحنه تلخ غروب را می
گشایم و در خیال خودم با تو پرواز می کنم تا آن سوی دشت امید و رویاهایم! خورشید که می رود دیگر یک قطره
اشک نیز در چشمانم نمی بینم و آنگاه احساس میکنم دلم خالی شده است ! پنجره را می بندم و با خود می
گویم : باز فردایی در راه است ! فردایی تلخ تر از امروز !
و همچنان لحظه های سرد زندگی ام بی تو می گذرد !
اما من هنوز هم عاشقم
تبلیغات

